خرید بک لینک
سیاه سفید در اوج سیاهی پاکی هیچ پیداست بنگر روشنایی شهر آلوده نسیان انسان است بنگر که در روشنایی شهر  سیاهی دامن مادری بحر نانی پیداست اری سیاهی "هیچ" بهتر از روشنایی شهر است بنگر که در روشنایی شهر سیاه مشق کودکان در خیابان ها نوشته می شود و ان سوتر سیه صورتی می خواند  شعر نوروز را تا سیاهی دل کودکانش را نبیند بنگر که در سیاهی شهر هیچ ذهن پریشانی هذیانش را شعر نمی نامد که شعر آواز سیاهی های شهر است                                                    (ع ن مجهول)

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1404 ساعت: 21:06

حتی حاضر نشد حرفهایم را بشنود ببیند کیستم گفت نمی خواهم  گفت نمی خواهم حتی با او آشنا شوم  عشق ای یگانه منجی من هنوز به تو ایمان دارم با آنکه ندارمت من عشق را تجربه کردم و ایمان آوردم که عشق تنها ریسمان بشریت است که نجات دهنده اوست  یک و نیم سال گذشته اش از نخواستنش و ۱۲ سال از عشقش پی نوشت : نگذار زخمهایت تو را به ادمی که نیستی تبدیل کند  فرشته خانم روزی این نظر را برایم نوشتی و ساده از کنارش گذشتم و امروز زخمی که معشوق به من زد از من ادمی دیگری ساخته است آدمی که روزی تمام تز هایم ، آنتی تزش بود  پی نوشت ۲: دوباره نوشتم ولی دنبال دنباله نگرد که  ،من بی من ، سرگردانم                                                                                         (ع ن مجهول)     + نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۷ساعت 23:24&nbsp توسط مجهول   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:14

تمام شد

دیگر شعار نخواهم داد

دیگر هذیان نخواهم گفت

این آدم ها ارزش هیچ چیز را ندارند و خود یکی از این آدم هام

به من چه که کودکی زیر سوز سرما دست فروشی می کند تا جیب دیگری را پر کند

به من چه که زنی خود را می فروشد تا شکم بچه اش را سیر کند

به من چه که پدری شرمنده شود

من در خود مانده ام

من وامانده ام

من...

اه لعنت بر این من

لعنت بر این من لعنتی

لعنت بر این مردمان لعنتی

لعنت

دیگر نخواهم نوشت

وبلاگ پایان کلمه یک آغاز بیهوده

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:28

در اوج سیاهی پاکی هیچ پیداست بنگر روشنایی شهر آلوده نسیان انسان است بنگر که در روشنایی شهر  سیاهی دامن مادری بحر نانی پیداستاری سیاهی "هیچ" بهتر از روشنایی شهر است بنگر که در روشنایی شهر سیاه مشق کودکان در خیابان ها نوشته می شودو ان سوتر سیه صورتی می خواند  شعر نوروز را تا سیاهی دل کودکانش را نبیند بنگر که در سیاهی شهر هیچ ذهن پریشانی هذیانش را شعر نمی نامد که شعر آواز سیاهی های شهر است                                                   (ع ن مجهول)+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:52&nbsp توسط مجهول   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:20

ای دختر مهتاب به کدام سو بنگرمکه زلف گیسوی تو انجا باشد که روشنایی از توست و من ، خود تاریکیمای دختر مهتاباین چه رسم است که روشنایی شهری تو باشی و دل من سیاه مشق روزگارش را  در ظلمت بنویسد این چه رسمیست که بودن من نبود تو و بود تو نبود من باشد    (ع ن مجهول)این چه رسمیست.....+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:18&nbsp توسط مجهول   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:20

تو اوج ناامیدی تو اوج پوچی همیشه یه چیزی هر چند خیلی دور ، هر چند خیلی دست نیافتنی درونم بوده که به زندگی پایبندم می کرده یا بهتر بگویم تنها چیزی بوده است که فکر می کردم و فکر می کنم می تواند انسان را نجات بدهد و آن عشق است همیشه ترس داشته ام ترس اینکه اگر عشق ، اگر معشوق مرا رد کند چه بر سرم خواهد آمد عشق الهی یا هر چه اسمش را بگذارید ظرفیت بالایی می خواهد ، ایمان می خواهد باید کوشید ادامه مطلب

برچسب: خودِ, نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 16:30

او:ما که باز هم امید داریم

من:من که دیگر امیدی ندارم

او : اگر امیدی نباشد باید دفن شوی

من: زیر آوار آرزوهایمان دفن شده ایم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:40 توسط مجهول |

برچسب: دفن,شدن,فقط,زیر,خاک,نیست, نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:41

برای زندگی کردن به پول نیازمندیم

برای به دست اوردن پول به کار

و چه عجیبست حکایت کار کردن برای فرار از زندگی و کشتن وقت

و چه تلخ است بی کاری با طعم گس زندگی

پی نوشت : دنبال چند روز تعطیلی برای تجدید قوا بودم ولی فراموش کرده بودم تن خسته به از ذهن پریشان و یک دنیا سوال بی جواب است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:13 توسط مجهول |

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:04

تو اوج ناامیدی تو اوج پوچی همیشه یه چیزی هر چند خیلی دور ، هر چند خیلی دست نیافتنی درونم بوده که به زندگی پایبندم می کرده یا بهتر بگویم تنها چیزی بوده است که فکر می کردم و فکر می کنم می تواند انسان را نجات بدهد و آن عشق است همیشه ترس داشته ام ترس اینکه اگر عشق ، اگر معشوق مرا رد کند چه بر سرم خواهد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:04

چرخه این چرخه لعنتی خسته ام ، خسته خسته از این پوچی از این تهی بودن خسته از اینکه هر چیز را خواستم نشد ، نخواست خسته ام از این دردی که باعث شد نجنگم برای تنها چیزی که فکر می کردم نجات دهنده است نمی خواهم ناخدا شوم نمی خواهم ناخدا باشم می خواهم کمی مثل ادم های معمولی زندگی کنم می خواهم ولی نمی توانمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:04

متروکه ، خالی ، تهی بلاگفا دارد متروکه می شود همه رفته اند و این درست در زمانیست که خالی ام و تهی می شوم و می شوم و می شومیادم نیست چند سال پیش بود فکر کنم حدود 10 سالی بگذرد از آن روزها ، شب قدر بود مشهد بودم ، مادرم هم مشهد بود ، حالش خوب نبود شب قدر بود ساعت 12 شب زدم بیرون رفتم حرم امام ، قالی هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:04

تلخ است دیدن فروریختن یک مرد مردی که سالها غم هایش را دردهایش را برای خودش نگه داشته و در یک لحظه بغض 60 ساله اش را می شکند بعد از 40 سال از مرگ مادرش با یادآوری لحظه های آخر مرگ مادرش صدایش می لرزد خیلی سعی می کند خودش را جمع و جور کند با اینحال چشمانش خیس می شود نمی دانم احساسی به من می گفت تمام گریه به خاطر مادرش نبوده است گویی خیسی چشمانش هم برای دلتنگی 40ساله اش بوده وهم برای خود برای خودی که جبر زمانه اندک و اندک توانش را از او گرفته شاید با یادآوری لحظات آخر زندگی مادرش خود را در آیینه ای می بیند آیینه ای از آینده ای نزدیک پیری تراژدی زندگیست دلم می گیرد خودم را جمع می کنم تا چشمانم خیس نشود ولی آنقدر قوی نیستم که جلو خیس شدن چشمانم را بگیرم خیسی چشمی که هم برای مادرم هست ، هم برای مردی که روبرویم با چشمانی خیس ایستاده و هم برای آیینه پیری ام پی نوشت : جوانی که این بود وای به حال پیری امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 17:24

نمی دانم یک دفعه دلم برای تمام رفقایی که در این دنیای کوچک مجازی دلگرمی ام بودند تنگ شد برای اون رفقایی که دنیای مجازی را برای لایک و... نمی خواستند ، انگار نقطه مشترکی داشتیم ، دغدغه ای داشتیم و این دغدغه ما چند نفر را از بهم وصل کرده بود ، از مشهد تا تبریز و تهران و دیار حسین پناهی ، از محبوبه خانم ، خانم رز تا فرشته خانم ، از سالی تا حمیدرضا و محمود ، نمی دانم چه بر سرمان آمد که جدا شدیم نگرانم برای حمیدرضا خان شاید دوست نداشته باشد این را بگویم ولی نگران مریض احوالی و غیبتش هستم و تنها امیدوارم سالم باشد دلم برای محبوبه خانم تنگ شده است اولین کسی که جداادامه مطلب

برچسب: به یاد رفیق,به ياد رفيق,به یاد رفیق از دست رفته,به یاد رفیق فرزانه سلطانی, نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 17:53

گدا شرح مختصری از مصیبت روشنفکران جهان سوم است . روشنفکرانی که در جوانی پرشور و آرمان خوانده اند ، در میان سالی نومید و محافظه کار می شوند و اگر زنده بمانند در پیری گرفتار عذاب وجدان می گردند و به حکمت و عرفان روی می آورند

برگرفته از کتاب گدا (نجیب محفوظ)

برچسب: نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 17:53

چهار سال گذشت امروز که پشت سرم نگاه می کنم هیچ نشانی از آدم قبل از آن روزهای تلخ ندارم اتفاقات تلخ همیشه تلخ می ماند تنها تغییر ماست که باعث می شود زیر بار مصیبت جان ندهیم و هر چه می گردم و می گردم و می گردم هیچ نمی یابم که مرا به ادم قبلیم تبدیل کند نمی گویم آدم بدی شده ام که با همه بدی ام احساس می کنم مرگ مادرم از من انسان بهتری ساخته شاید این هم از عشق مادر است که با رفتنش نیز می آموزد که قدر آدم ها را باید دانست قبل از آنکه فرصت ها از دست بروند ولی دیگر شاد نیستم هر چه می گردم هرچه می گردم هیچ نمی یابم که ارزش آخرین لبخند مادرم را داشته باشد لبخندی که باعثادامه مطلب

برچسب: رفت و منو تنها گذاشت,رفت و منزل به دیگری پرداخت,روزها رفتند و من,او رفت ومن تنها شدم,او رفت و من شکستم,او رفت و من,اون رفت و منو تنها گذاشت,او رفت و من ماندم,عشقم رفت و منو تنها گذاشت,روزها رفتند و من ديگر, نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 17:53

صفحه بندی