خرید بک لینک
تو اوج ناامیدی

تو اوج پوچی

همیشه یه چیزی هر چند خیلی دور ، هر چند خیلی دست نیافتنی درونم بوده که به زندگی پایبندم می کرده یا بهتر بگویم تنها چیزی بوده است که فکر می کردم و فکر می کنم می تواند انسان را نجات بدهد و آن عشق است

همیشه ترس داشته ام ترس اینکه اگر عشق ، اگر معشوق مرا رد کند چه بر سرم خواهد آمد

عشق الهی یا هر چه اسمش را بگذارید ظرفیت بالایی می خواهد ، ایمان می خواهد باید کوشید تا به عشق الهی رسید عشقی که هیچگاه ترس از دست دادن ندارد ولی چه کنم که ظرفیتم پایین است شاید بی ظرفیت بمیرم هر چند امیدوارم اینگونه نباشد

با همه این ها عاشق بوده ام سالهاست پاگیر عشق زمینی ام ، عشق به فردی دیگر به انسانی دیگر و این عشق همیشه در اوج ناامیدی هایم دلیلی برای ادامه دادن بوده است

امسال عیدش ، رنگ عید نداشت نمی دانم چرا ، گویی نامیدی ام به اوج رسیده بود باید کاری می کردم چون از خودم می ترسیدم ، می ترسیدم قید زندگی را بزنم به خاطر همین باید کاری می کردم ولی تنها یک دارایی داشتم و آن عشق بود

باید سکوت را می شکستم و شکستم

سکوت را می گویم

و حال هیچ ندارم جز انتظار برای یک جواب و نمی دانم اگر جواب خیر باشد چه بر سرم خواهد آمد و حتی نمی دانم اگر جواب آری باشد باز چه بر سرم خواهد آمد و امیدوارم جواب هر چه باشد عشق نمیرد اگر عشق بمیرد یعنی سالها مرده بوده ام و فکر می کردم زنده ام

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:3&nbsp توسط مجهول |

برچسب: خودِ, نویسنده: مهراد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 16:30

صفحه بندی