سیاه سفید
-
تاریخ: 1404/9/16 ساعت: 21:06
سیاه سفید در اوج سیاهی پاکی هیچ پیداست بنگر روشنایی شهر آلوده نسیان انسان است بنگر که در روشنایی شهر سیاهی دامن مادری بحر نانی پیداست اری سیاهی "هیچ" بهتر از روشنایی شهر است بنگر که در روشنایی شهر سیاه مشق کودکان در خیابان ها نوشته می شود و ان سوتر سیه صورتی می خواند شعر نوروز را تا سیاهی دل کودکا...
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 11:14
حتی حاضر نشد حرفهایم را بشنود ببیند کیستم گفت نمی خواهم گفت نمی خواهم حتی با او آشنا شوم عشق ای یگانه منجی من هنوز به تو ایمان دارم با آنکه ندارمت من عشق را تجربه کردم و ایمان آوردم که عشق تنها ریسمان بشریت است که نجات دهنده اوست یک و نیم سال گذشته اش از نخواستنش و ۱۲ سال از عشقش پی نوشت : نگذار ...
پایان
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:28
تمام شد دیگر شعار نخواهم داد دیگر هذیان نخواهم گفت این آدم ها ارزش هیچ چیز را ندارند و خود یکی از این آدم هام به من چه که کودکی زیر سوز سرما دست فروشی می کند تا جیب دیگری را پر کند به من چه که زنی خود را می فروشد تا شکم بچه اش را سیر کند به من چه که پدری شرمنده شود من در خود مانده ام من وامانده ام م...
سیاه سفید
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:20
در اوج سیاهی پاکی هیچ پیداست بنگر روشنایی شهر آلوده نسیان انسان است بنگر که در روشنایی شهر سیاهی دامن مادری بحر نانی پیداستاری سیاهی "هیچ" بهتر از روشنایی شهر است بنگر که در روشنایی شهر سیاه مشق کودکان در خیابان ها نوشته می شودو ان سوتر سیه صورتی می خواند شعر نوروز را تا سیاهی دل کودکانش را نبیند ...
دختر مهتاب
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:20
ای دختر مهتاب به کدام سو بنگرمکه زلف گیسوی تو انجا باشد که روشنایی از توست و من ، خود تاریکیمای دختر مهتاباین چه رسم است که روشنایی شهری تو باشی و دل من سیاه مشق روزگارش را در ظلمت بنویسد این چه رسمیست که بودن من نبود تو و بود تو نبود من باشد (ع ن مجهول)این چه رسمیست.....+ نوشته شده در شنبه هشت...
من ، خودِ من
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 16:30
تو اوج ناامیدی تو اوج پوچی همیشه یه چیزی هر چند خیلی دور ، هر چند خیلی دست نیافتنی درونم بوده که به زندگی پایبندم می کرده یا بهتر بگویم تنها چیزی بوده است که فکر می کردم و فکر می کنم می تواند انسان را نجات بدهد و آن عشق است همیشه ترس داشته ام ترس اینکه اگر عشق ، اگر معشوق مرا رد کند چه بر سرم خواهد ...
دفن شدن فقط زیر خاک نیست
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:41
او:ما که باز هم امید داریم من:من که دیگر امیدی ندارم او : اگر امیدی نباشد باید دفن شوی من: زیر آوار آرزوهایمان دفن شده ایم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:40 توسط مجهول |
!
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:04
برای زندگی کردن به پول نیازمندیم برای به دست اوردن پول به کار و چه عجیبست حکایت کار کردن برای فرار از زندگی و کشتن وقت و چه تلخ است بی کاری با طعم گس زندگی پی نوشت : دنبال چند روز تعطیلی برای تجدید قوا بودم ولی فراموش کرده بودم تن خسته به از ذهن پریشان و یک دنیا سوال بی جواب است + نوشته شده در یکشنب...
من ، خودِ من
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:04
تو اوج ناامیدی تو اوج پوچی همیشه یه چیزی هر چند خیلی دور ، هر چند خیلی دست نیافتنی درونم بوده که به زندگی پایبندم می کرده یا بهتر بگویم تنها چیزی بوده است که فکر می کردم و فکر می کنم می تواند انسان را نجات بدهد و آن عشق است همیشه ترس داشته ام ترس اینکه اگر عشق ، اگر معشوق مرا رد کند چه بر سرم خواهد
این چرخه لعنتی
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:04
چرخه این چرخه لعنتی خسته ام ، خسته خسته از این پوچی از این تهی بودن خسته از اینکه هر چیز را خواستم نشد ، نخواست خسته ام از این دردی که باعث شد نجنگم برای تنها چیزی که فکر می کردم نجات دهنده است نمی خواهم ناخدا شوم نمی خواهم ناخدا باشم می خواهم کمی مثل ادم های معمولی زندگی کنم می خواهم ولی نمی توانم
یکی ...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:04
متروکه ، خالی ، تهی بلاگفا دارد متروکه می شود همه رفته اند و این درست در زمانیست که خالی ام و تهی می شوم و می شوم و می شومیادم نیست چند سال پیش بود فکر کنم حدود 10 سالی بگذرد از آن روزها ، شب قدر بود مشهد بودم ، مادرم هم مشهد بود ، حالش خوب نبود شب قدر بود ساعت 12 شب زدم بیرون رفتم حرم امام ، قالی ه
تراژدی ای به نام پیری
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 17:24
تلخ است دیدن فروریختن یک مرد مردی که سالها غم هایش را دردهایش را برای خودش نگه داشته و در یک لحظه بغض 60 ساله اش را می شکند بعد از 40 سال از مرگ مادرش با یادآوری لحظه های آخر مرگ مادرش صدایش می لرزد خیلی سعی می کند خودش را جمع و جور کند با اینحال چشمانش خیس می شود نمی دانم احساسی به من می گفت تمام گ...
به یاد رفقیق های قدیمی
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 17:53
نمی دانم یک دفعه دلم برای تمام رفقایی که در این دنیای کوچک مجازی دلگرمی ام بودند تنگ شد برای اون رفقایی که دنیای مجازی را برای لایک و... نمی خواستند ، انگار نقطه مشترکی داشتیم ، دغدغه ای داشتیم و این دغدغه ما چند نفر را از بهم وصل کرده بود ، از مشهد تا تبریز و تهران و دیار حسین پناهی ، از محبوبه خان...
همزاد گدا
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 17:53
گدا شرح مختصری از مصیبت روشنفکران جهان سوم است . روشنفکرانی که در جوانی پرشور و آرمان خوانده اند ، در میان سالی نومید و محافظه کار می شوند و اگر زنده بمانند در پیری گرفتار عذاب وجدان می گردند و به حکمت و عرفان روی می آورند برگرفته از کتاب گدا (نجیب محفوظ)
رفت و من سالهاست حیرانم
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 17:53
چهار سال گذشت امروز که پشت سرم نگاه می کنم هیچ نشانی از آدم قبل از آن روزهای تلخ ندارم اتفاقات تلخ همیشه تلخ می ماند تنها تغییر ماست که باعث می شود زیر بار مصیبت جان ندهیم و هر چه می گردم و می گردم و می گردم هیچ نمی یابم که مرا به ادم قبلیم تبدیل کند نمی گویم آدم بدی شده ام که با همه بدی ام احساس می...
حرفی از جنس دیگر
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 17:53
یه نفر یه روزی میاد میره رهگذره دلت را با خودش می بره یک عمر دنبال دلت می روی پیداش نمی کنی (ع ن مجهول) پی نوشت : سالها که بگذرد صورتش لبخندش صدایش محو می شود تازه می فهمی به خاطر زیباییش به خاطر لبخندش به خاطر صدایش دوستش نداشته ای دنبالش می گردی نه به خاطر صدایش نه به خاطر نگاهش تنها دنبالش می گرد...
حرفی دیگر از جنس دیگر
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 17:53
میان الف تو و عین من ، میم ما شدن نبود
می توان زنده بود و زنده نبود !
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 17:53
مرگ چیز عجیبیست و تجربه نزدیک به مرگ چیز عجیب تر و عجیب تر از این دو این است که تجربه نزدیگ به مرگ داشته باشی و نتوانی به زندگی برگردی !